شــ ـ ـب یلــ ـ ـ ـدا

هوایـــــت دستان سنـــ ـ ـگیـــنی داشت...وقتی بـــه سرم زد فهمیــــــدم

داغونـ ـم

سلام

نیستین دوستان؟!!کجاهایین؟!

اونایی که روزه می گیرن که طاعات قبول...

اونایی که روزه نمی گیرن خسته نباشن ایشالا...

اونایی که با عشقشونن که ایشالا خوشبخت باشن...

اونایی که تنهان...که تنهان

خیلیام"مث ابجی قدیمیه بو قول خودش"اصن تو فاز عاشقی نیسن باو...

بعضیام اصن حس زندگی ندارن...خستن

بعضیام مث من دیگه کلا امید به زندگی ندارن...

یه سریام بی درد و عارن...الکی خوشن ناراحتی هم ندارن..."شک می کنم زنده باشن"

بعضیا از صب با خودشون می خونن:دوس دارم زندگیرو...

بعضیام مث من می خونن:دیگه خســـ تم از خاطـــ ـ ـ ـــــــــــرات مونــ ـ ـ ـ ـــــــدگـــــــــارت...

اینجوری نگام نکنین...داغونم باو...داغون...

حالم خیلی بده...

حالا شما کودومین...؟!

"نشه مثه پست قبلیا...بترکونین"

.

.

.

.

.

.

.

.

.

سمایــ ـ ـ

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 21:43 توسط سمایــ ـ ـ |

به بعضیام باس گفت...

به بعضیام باید گفت: خیلیا خواستن جاتو بگیرن عزیزم . . . . . . . و چه خوب هم گرفتن! شما برو واسه خودت یه بلیط دیگه بگیر! آره اینجوریاس....

.

.

..

.

...

 

.

.

.

.

.

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 15:22 توسط سمایــ ـ ـ |

اومدممم

سلام به همگی

دوباره بعد از 5 ماه اومدم و به دنیای مجازی ای که بهش تعلق دارم پیوستم...

از این به بعد به روزم...

دوستتون میدارم....

با مطالب و موضوعات قبلی همراهیم کنین بچه های قدیمی....

.

.

.

.

..

.

.

.

.

.

..

.

سما

+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 17:24 توسط سمایــ ـ ـ |

هی...

بعضی موقع ها پیش میاد:

تو یه قهوه خونه مشتی نشستی...

صدای سگ گرگی میپیچه تو محیط قهوه خونه...

یه شیشه عرق سگی جلوته...

یه قلیون دوسیب...

همه دورتن ول بازم غمگینی...!

تو اونیو می خوی که پیشت نیس...

 

 

 

 

 

 

.............................

بعداز دو ماه اومدم با یه روحیه خوب و بد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 19:54 توسط سمایــ ـ ـ |

مفت نیست...لیاقت می خواهد!

 

این تو نیستی که مرا فراموش کرده ای!

این منم که به یادم اجازه نمی دهم حتی از کنار ذهنت عبور کند...!

مسئله فراموشی نیست...لیاقت است...!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 22:39 توسط سمایــ ـ ـ |

...

حســــ ـ ـ رت می می خورم

وقتی میبینم کسی که تمام هستی ام بود منت دیگری را می کشد...

از این پس تمام اهنگ های غمگین با من خاطره دارند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت 22:44 توسط سمایــ ـ ـ |

تنهایی دخترانه ام...

به زبان سکــــــ ـ ـوت فریـــ ـ ـاد زدم...

چیزی که به التــــ ـ ـماس آغشته باشد نمی خواهم

حتی زنـــ ـ ـدگی را...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 15:41 توسط سمایــ ـ ـ |

از دوست داشتن

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 16:38 توسط سمایــ ـ ـ |

صورتحساب

پسر بچه اي يك برگ كاغذ به مادرش داد.

مادر كه در حال آشپزي بود،دست هايش را با حوله پاك كرد و نوشته روي كاغذ را با صداي بلند خواند.او نوشته بود:

كوتاه كرد چمن باغچه:5 دلار

مراقبت از رادر كوچكم:2 دلار

نمره ي رياضي خوبي كه گرفتم:3 دلار

بيرون بردن زباله:1 دلار

جمع بدهي شما به من:12 دلار!

مادر نگاهي به چشمان منتظر پسرش كرد،چند لحظه اي خاطراتش را مرور كرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب اين را نوشت:

بابت 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي،هيچ.

بابت تمام شب هايي كه به پايت نشستم و برايت دعا كردم،هيچ.

بابت تمام زحمت هايي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ،هيچ.

بابت غذا،نظافت و اسباب بازي هايت ،هيچ.

و اگر تو اينها را جمع بزني خواهيد ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو،هيچ است!

وقتي پسربچه آن چه مادرش نوشته بود،خواند،چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد،گفت:

«مامان،دوستت دارم»

آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت:قبلا به طور كامل پرداخت شده است.

نكته:قابل توجه اونايي كه فكر مي كنن ارزش واقعي دوست داشتن و عشق،با پول محاسبه مي شه:

جايي كه احساسات پا مي ذاره،منطق كور مي شه!مادر متوجه نشد كه پسرش داره سرش كلاه مي ذاره.جمع بدهي 11 دلار مي شد،نه 12 دلار!

اگر 4 تكه نان خوشمزه باشد و شما 5 نفر باشيد،تنها كسي كه از طعم آن نان خوشش نمي آيد،مادر است!

برگرفته از داستاني از ويكتور هوگو

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1392ساعت 13:28 توسط سمایــ ـ ـ |

چی بگم...!



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت 20:58 توسط سمایــ ـ ـ |

ماهی سیاه کوچولو

ماهی سیاه کوچولو...

شاهکاری از صمد بهرنگی...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 10:57 توسط سمایــ ـ ـ |

تاریخ زن

من زن،زن عصر جاهلیت،زن تو سری خوره دوره ی اعراب،زن تو خالی و پوچ...چون من زن بودم...

من زن،زن دوران کورها و ناشنوا ها،زن دوران ابوجهل ها و ابولهب ها،زن دورانی که باید خفه شود و صدایش در گلو حبس بماند...

و من زن،زن اسارت،زن بندگی،زن برای زحمت و برای کار،برای ایجاد نسل،برای بازیچه بودن،برای پیشمرگ شدن و برای به دنیا نیاوردن دختر...

بله،زن،زنی حبس شده در بند مردان،زنی که فقط برای دنیا اوردن پسر بود که زندگی می کرد.زنی که اگر دختری به دنیا می اورد،تا اخرین لحظات زندگی،طعم ذلت را می کشید...

من،زن بی تمدن اواره و اسیر دست همه و همه،من با دنیایی به روشنایی تاریکی و پرده های سیاهی...

و من روزی دختری به دنیا می ایم در عصر جاهلیت،ای مردم به من بگویید با من چه می کنید؟!

اری، من زنده بگور می شوم...

من باید زنده به گور شوم...زیرا برای اعراب چیزی جز خفقان و نفرت به بار نمی اورم.زیرا فقط و فقط بازیچه ام و هیچ فایده ای ندارم...پس بمیر!بمیر!بمیر!

بمیر و نباش ای دختر عصر جاهلیت...

تو اسیری بیش نبودی ای دختر...

تو باید بمیری ای دختر؛زیرا انها از زن هیچ نمی دانند و نمی فهمند...

اری...تو نباید وجود داشته باشی...

ای گلیم بر خود پیچیده،بر خیز و بیم ده...

و محمد امد و من فاطمه،دخت او بودم،دیگر زنده به گور نشدم،ارج داده شدم و به حد کمال رسیدم...

زینب شدم،ساره شدم،مریم مادر عیسی شدم،اسیه همسر فرعون شدم و من فاطمه ی زهرا شدم...

و صدای محمد در جهان پیچید که فاطمه پاره ی تن من است و قران ندا می دهد سوره ی کوثر...

و کوثر امد و زن سیمای تجلی را دید...

تا عرش پیش رفت و دیگر بازیچه نبود...

زینب بودم،ام النبی بودم،لیلا بودم؛مادر علی اکبر...

 و دیگر عصر جاهلیت اعراب نبود...

و ۱۴۰۰ سال گذشت و چادر ها بر زمین افتاد و من اصالت خویش را از دست دادم...

زمان،زمان پهلوی ست و هر روز دست نفسانیت جدید و اسیر دست هوای نفس...

و ما زنان اسر و بازیچه تا اینکه...

تا اینکه محمدی دیگر امد و ان خمینی بود...

و فاطیما از پرتغال ظهور کرد و ما حالا فهمیدیم که اصالت داری دیگر شدیم،زینب شدیم،لیلا شدیم،مریم شدیم و فاطمه ای در زمان خمینی شدیم...

از شمال تا جنوب رفتیم، جوان دادیم و به فرشته های کوچک درس علم و ایمان دادیم و مادر حسن و حسین و زینب و ام الکثوم شدیم...

و دیگر اصالت داشتیم ، عفت داشتیم ، ارزش داشتیم و زن بودیم به وعنای واقعی زن...

و محبت را از فرزندان دلسوزمان دریغ نکردیم ، مادری نمونه ، همسری فداکار و زنی به مفهوم واقعی زن...

و در زیر سایه ی پرچم جمهوری اسلامی ، حضور فاطمه ام ابیها ، دخت نبی اکرد را در سایه به سایه ی خویش حس کردیم و فاطمه سر مشقمان شد...

و این بود گوشه ای از تاریخ زندگی زن ، زندگی نسل ادم و اینچنین گفت امام ما که:

مرد از دامان زن به معراج می رسد.چون فاطمه بوده ، فاطمه هست و فاطمه خواهد بود...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:39 توسط سمایــ ـ ـ |

بغـــــــــــض

پیــــــــــــــشانــــــــــــــِ ام

چسبیــــــــــدن بـــه سیـــــنه ات را مـــــــــی خواهـــــــد...

و اشک هایـــــــــــــــــــم

خیــــــــــــس کردن پیـــــــــــراهنــــــت را...

عجـــــب بغــــــــــــــــض پر توقعــــــــــی دارم؛

مـــــــــــــــــــــن امــــــــــــروز...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 16:46 توسط سمایــ ـ ـ |

حسرت روزگار...

حرف های ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از انکه باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو نا گذیر میشود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان...

چقدر زود دیر می شود!

قیصر امین پور

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 20:3 توسط سمایــ ـ ـ |

بدون شرح!!!

گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 14:49 توسط سمایــ ـ ـ |

عشق یعنی...

عشق یعنی انتظار و انتظار  

  

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر


عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

 

عشق يعني از فراقش سوختن 

عشق یعنی سر به در آویختن


اشک حسرت ريختن عشق يعني

عشق یعنی لحظه های ناب ناب


عشق یعنی لحظه های التهاب

  عشق یعنی بنده فرمان شدن


عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

   عشق يعني گم شدن در كوي دوست


عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز


عشق يعني عالمي راز و نياز


عشق یعنی یک تبسم یک نگاه


عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

 
عشق یعنی سوختن یا ساختن


عشق یعنی زندگی را باختن

عشق يعني همچو من شيدا شدن

 

عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمير


عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی


عشق يعني بندگی آزادگی

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 14:11 توسط سمایــ ـ ـ |

روز مبادا

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه اخر حرفم 

و حرف اخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا!

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

ان روز هرجه باشد

روزی شبیه دیروز و روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید امروز نیز روز مبادا باشد!

.

.

.

.

.

.

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه باید ها...

هر روز بی تو روزی مباداست!

قیصر امین پور

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 15:35 توسط سمایــ ـ ـ |

ليلي و مجنون

خدا مشتی خاك را بر گرفت. مي خواست ليلی را بسازد،

 از خود در آن دميد و ليلی پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد

ساليانی است كه ليلی عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد

زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود

ليلی نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان

ليلی زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ

گلها انار شدند، داغ داغ،

هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،

 توی انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند،

 انار ترك برداشت. خون انار روی دست ليلی چكيد.

 ليلی انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلی اش رسيد

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد

خدا ادامه داد: ليلی يك ماجراست، ماجرايی آكنده از من، ماجرايی كه بايد بسازيش

شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد

آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد

 اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلی اش را بسازد ...

خدا گفت: ليلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خويش

شيطان گفت: آسودگی ست، خيالی ست خوش

خدا گفت: ليلی، رفتن است عبور است و رد شدن

شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن

خدا گفت: ليلی جستجوست  ليلي نرسيدن است و بخشيدن

شيطان گفت: ليلی خواستن است، گرفتن و تملك

خدا گفت: ليلی سخت است، دير است و دور از دسترس

شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...

و اين چنين دنيا پر شد از ليلی هايي زود،

 ليلی های ساده ی اينجايی، ليلی هايی نزديك لحظه ای

خدا گفت: ليلی زندگي است، زيستنی از نوعي ديگر

ليلی جاودانی شد و شيطان ديگر نبود

مجنون، زيستنی از نوعی ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلی

 تا ابد طول می كشد. ليلی مي دانست كه مجنون نيامدنی است،

اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال

ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است

خدا پس از هزار سال ليلی را مي نگريست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را

خدا به مجنون می گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد

خدا ثانيه ها را می شمرد، صبوری ليلي را

 عشق درخت بود، ريشه می خواست، صبوری ليلی ريشه اش شد.

خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه،

هزاران برگ، ستبر و تنومند

سايه اش خنكی زمين شد، مردم خنكی اش را فهميدند،

 مردم زير سايه ی درخت ليلی باليدند

 ليلی هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليل ريشه مي كند

خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد

مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است،

 زيرا كه درخت ريشه مي خواهد

ليلی قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلی قصه باز هم مرد

 ليلی گريست و

گفت: كاش اين گونه نبود

خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد

ليلی! قصه ات را عوض كن.

ليلی اما مي ترسيد، ليلی به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلی خو گرفته بود

خدا گفت: ليلی عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلی زنده مي خواهد

 ليلی آه نيست، ليلی اشك نيست، ليلی معشوقی مرده در تاريخ نيست،

 ليلی زندگي است

ليلی! زندگي كن

اگر ليلی بميرد، ديگر چه كسي ليلی به دنيا بياورد؟

 چه كسی گيسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه كسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچيند؟

چه كسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگي بروبد؟

چه كسی پيراهن عشق را بدوزد؟

 ليلی! قصه ات را دوباره بنويس

ليلی به قصه اش برگشت

اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي

و آن وقت به ياد

 آورد كه تاريخ پر بود از ليلی های ساده ی گمنام

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 18:30 توسط سمایــ ـ ـ |

اره تو راست می گی

اینم از متن اهنگ وبلاگم برای شما دوستای خوبم:

امشب میخوای بری بدون من

خیسه چشای نیمه جون من

حرفام

نمی شه باورت چی کار کنم خدایا

راحت داری میری که بشکنم

عشقم بذار نگات کنم یکم

شاید

با هم بمونه دستای ما

به جون تو

دیگه نفس نمونده واسه ی من

نرو توهم دیگه دلم رو نشکن

دلم جلو چشات داره میمیره

نگام نکن

بذار دلم بمونه روی پاهاش

فقط یه ذره اخه مهربون باش

خدا ببین چجوری داره میره...

اره تو راست می گی که بد شدم

اروم میگی که جون به لب شدم

امشب

بمون اگه بری چیزی درست نمیشه...

ساده نمیشه بی خبر بری

عشقم بگو نمیشه بگذری

از من بگو کنارمی همیشه...

ترو خدا ببین چه حالیم نگو که میری

دلم میخواد که دستامو بگیری

نرو بدون تو شکنجه میشم

پیشم بمون

دیگه چیزی نمیگم اخریشه

کسی واسم شبیه تو نمیشه

بمون الهی من واست بمیرم...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 20:29 توسط سمایــ ـ ـ |

گالری تصاویر سوسا وب تولز
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 12:15 توسط سمایــ ـ ـ |

دود مي خيزد

دود مي خيزد ز خلوت گاه من.

كس خبر كي بايد از ويرانه هم؟

با درون سوخته دارم سخن.

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم.

تا بياويزم به گيسوي سحر.

خويش را از ساحل افكندم در اب

ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوار ها طرح شكست.

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

چشم مي دوزد خيال روز و شب

از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را

از دراي كاروان بگسسته ام.

گرچه مي سوزم از اين اتش به جان،

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

صبح مي خندد به راه شهر من.

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن

سهراب سپهري

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 19:1 توسط سمایــ ـ ـ |

مهرباني

دخترک بر خلاف همیشه که به هر رهگذری می رسیداستین لباس اورا می کشید تا به او ادامس بفروشد ان روز روبه روی زنی که نوزادش را در اغوش داشت ایستاده بود.

گاه گاهی که مادر به نوزادش لبخند میزد لب های دخترک نیز بی اختیار از هم باز می شد.

مدتي گذشت...دخترك از جعبه ي ادامس،بسته اي را برداشت و جلوي زن گرفت.زن رو به سمت ديگري كرد و گفت:برو بچه،ادامس نمي خواهم.

دخترك گفت:بگير...پوليــــــــ نيست...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 12:36 توسط سمایــ ـ ـ |

نشاني

"خانه ي دوست كجاست؟"در فلق بود كه پرسيد سوار.

اسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد.

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:


"نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است.

و در ان عشق به اندازه ي پر هاي صداقت ابي است.

مي روي تا ته ان كوچه كه از پشت بلوغ،سر به در مي ارد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني

و تورا ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا،خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا،جوجه بر دارد از لانه ي نور

و از او مي پرسي

خانه ي دوست كجاست."




+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 13:16 توسط سمایــ ـ ـ |

اگر جواني عاشق شد...

 روزي از خيبان عبور ميكردم،بر روي ديواري نوشته بود:اگر جواني عاشق شد چه كند؟من هم نوشتم:بايد صبر كند. باري ديگر كه از انجا عبور ميكردم زير نوشته ام نوشته بود:اگرصبر نداشته باشد چه؟من هم با سردي و بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتر است.دفعه ي بعدي كه از ان خيابان ميگذشتم،انتضار داشتم زير نوشته ام جوابي ببينم اما جاي جواب،جواني را مرده يافتم...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 18:51 توسط سمایــ ـ ـ |

جدايي

دوستي اتفاق است...


جدايي رسم طبيعت...
طبيعت زيباست نه به زيبايي حقيقت....
حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي...
جدايي سخت است نه به سختي تنهايي...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:24 توسط سمایــ ـ ـ |

نظر خصوصي ممنوع...ميكشمتون اگه بياين نظر نزارين يا نظر خصوصي بزارين به جز يه نفر كه اثتثنا...خودش ميدونه كيه....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:35 توسط سمایــ ـ ـ |

وفای عشق

پیرمرد از خانه بیرون رفت ولی در راه با یک ماشین تصادف کرد...در بیمارستان پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند باید در بیمارستان بستری شود.پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارم.باید زودتر بروم.پرستاران از او دلیلش را پرسیدند و پیر مرد جواب داد:همسرم در خانه ی سالمندان است و من هر روز صبحانه را در کنار او میخورم.پرستاران گفتند : ما به او خبر میدهیم.پیرمرد گفت:او الزایمر دارد و مرا نمیشناسد.پرستاران با حیرت گفتند:وقتی او نمیداند شما چه کسی هستید برای چه برای صرف صبحانه پیش او میروید؟پیرمرد با صدایی گرفته و ارام گفت:من که میدانم او چه کسی است...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 14:58 توسط سمایــ ـ ـ |

نیلوفر,سهراب سپهری

از مرز خوابم میگذشتم.سایه ی تاریک یک نیلوفر روی همه ی این ویرانه فرو افتاده بود...


کدامین باد بی پروا دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟
در پس در های شیشه ای رویا ها ...در مرداب بی ته ایینه ها...هرجا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم...یک نیلوفر روییده بود.

گویی او لحظه لحظه در تهی من میریخت...و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم.
بام ایوان فرو میریزد...و ساقه ی نیلوفر برگرد همه ی ستون ها میپیچد...
کدامین باد بی پروا دانه ی این نیلوفر را به به سرزمین خواب من اورد؟
نیلوفر رویید...
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.من به رویا بودم...سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم:
نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود.
در رگ هایش من بودم که میدویدم.هستی اش در من ریشه داشت...همه ی من بود...
کدامین باد بی پروا دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 14:18 توسط سمایــ ـ ـ |

شاید ان رو زکه سهراب نوشت تاشقایق هست زندگی باید کردخبری از دل پر درد گل یاس نداشت.باید اینطور نگرش میکرد:چه شقایق باشی چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است باید سوخت و ساخت....                                                                                               

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 14:50 توسط سمایــ ـ ـ |

شقایق

  • زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد.زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسرور هواپیما است.زندکی خالی نیست...عشق هست.ایمان هست.اری...تا شقایق هست زندگی باید کرد.... سهراب سپهری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 15:24 توسط سمایــ ـ ـ |