X
تبلیغات
ادمـ ـ ـک اخر دنــــــیاست...بخـ ـند...

ادمـ ـ ـک اخر دنــــــیاست...بخـ ـند...

هوایـــــت دستان سنـــ ـ ـگیـــنی داشت...وقتی بـــه سرم زد فهمیــــــدم...

براي دختر عمه ي عزيزم

تقديم به دختر عمه عزيزم...كسي درهمه حال كمكم

كرد...به ياد اون دوران...

كم كم ياد مي گيري...

تفاوت ظريف ميان نگه داشتن يك دست و زنجير كردن يك روح را...

اينكه عشق،تكيه كردن و رفاقت اطمينان خاطر نيست...

و ياد ميگيري كه بوسه ها قرارداد نيستند...

و هديه ها معني عهد و پيمان نمي دهند...

كم كم ياد ميگيري...

كه حتي نور خورشيد هم مي سوزاند...

كه بايد باغ خودت را پرورش دهي و نماني منتظر تا كسي گل بياورد برايت...

كه محكم باشي پاي هر خداحافظي...

كم كم ياد مي گيري!


ادامه مطلب
[ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 22:59 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
ماهی سیاه کوچولو

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:
"یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد.
خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.
چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خیال میکرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!
یک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت:
"مادر، می خواهم با تو چند کلمه یی حرف بزنم".
مادر خواب آلود گفت:" بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟ "
ماهی کوچولو گفت:" نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم."
مادرش گفت :" حتما باید بروی؟"
ماهی کوچولو گفت: " آره مادر باید بروم."
مادرش گفت:" آخر، صبح به این زودی کجا می خواهی بروی؟"
ماهی سیاه کوچولو گفت:" می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست."
مادر خندید و گفت:" من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد."
ماهی سیاه کوچولو گفت:" آخر مادر جان ، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... "
مادرش میان حرفش دوید و گفت:" این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!"
ماهی سیاه کوچولو گفت:" نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یك کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟....."
وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:" بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!..... دنیا!.....دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست که ما هستیم ، زندگی هم همین است که ما داریم..."
در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیک شد و گفت:" همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟"
مادر ماهی ، به صدای همسایه ، از خانه بیرون آمد و گفت :" چه سال و زمانه یی شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند."
همسایه گفت :" چطور مگر؟"
مادر ماهی گفت:" ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم میگوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده یی!"
همسایه گفت :" کوچولو ، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟"
ماهی کوچولو گفت :" خانم! من نمی دانم شما "عالم و فیلسوف" به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم."
همسایه گفت:" وا ! ... چه حرف ها!"
مادرش گفت :" من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام اینطوری از آب در بیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!"
ماهی کوچولو گفت:" هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم."
همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت:" خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟"
مادر گفت:" آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!"
ماهی کوچولو گفت:" بس کن مادر! او رفیق من بود."
مادرش گفت:" رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!"
ماهی کوچولو گفت:" من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید."
همسایه گفت:" این حرف ها مال گذشته است."
ماهی کوچولو گفت:" شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید."
مادرش گفت:" حقش بود بکشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرف هایی می زد؟"
ماهی کوچولو گفت:" پس مرا هم بکشید ، چون من هم همان حرف ها را می زنم."
چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره ها گفت:" خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم؟"
دیگری گفت:" فقط یک گوشمالی کوچولو می خواهد!"
مادر ماهی سیاه گفت:" بروید کنار ! دست به بچه ام نزنید!"
یکی دیگر از آنها گفت:" خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربیت نمی کنی ، باید سزایش را هم ببینی."
همسایه گفت:" من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم."
دیگری گفت:" تا کارش به جاهای باریک نکشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره."
ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت:" وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟"
ماهی کوچولو گفت:" مادر! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن."
یکی از ماهی ها از دور داد کشید :" توهین نکن ، نیم وجبی!"
دومی گفت:" اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!"
سومی گفت:" این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!"
چهارمی گفت:" مگر اینجا چه عیبی دارد؟"
پنجمی گفت:" دنیای دیگری در کار نیست ، دنیا همین جاست، برگرد!"
ششمی گفت:" اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی."
هفتمی گفت:" آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم....."
مادرش گفت:" به من رحم کن، نرو!.....نرو!"
ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:" دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نکنید."
دوستانش گفتند:" چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!"
ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:" ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟"
ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :" خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم."
یکی از کفچه ماهی ها گفت:" ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم."
دیگری گفت:" دارای اصل و نسب."
دیگری گفت:" از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود."
دیگری گفت:" مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم."
ماهی گفت:" من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید."
کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:" یعنی ما نادانیم؟"

ماهی گفت: " اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست."
 کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند:
 " اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچکس را نمی بینیم ، مگر کرم های ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!"
 ماهی گفت:" شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟"
 کفچه ماهی ها گفتند:" مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم؟"
 ماهی گفت:" دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست."
 کفچه ماهی ها گفتند:" خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!"
 ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه یی حرف بزند ، پرسید:" حالا مادرتان کجاست؟"
 ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند.
 قورباغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:" من اینجام ، فرمایش؟"
 ماهی گفت:" سلام خانم بزرگ!"
 قورباغه گفت:" حالا چه وقت خودنمائی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری."
 ماهی کوچولو گفت:" صد تا از این عمرها هم كه بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی."
 قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد.
 دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر می خواستی از بالای کوه ها ته دره را نگاه کنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی ، به اندازه ی کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه یی را که شکار کرده بود ، می خورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت:
 " چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو ، بیا!"

ماهی کوچولو گفت:" من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم."
خرچنگ گفت:" تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو؟"
ماهی گفت: ?من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید ، به زبان می آورم."
خرچنگ گفت:" خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟"
ماهی گفت:" دیگر خودت را به آن راه نزن!"
خرچنگ گفت:" منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم. می دانی ، این ها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا‏ً دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا !"
خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو. آنقدر خنده دار راه می رفت که ماهی ، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:" بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟"
ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایه یی بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ی محکمی خرچنگ را توی شن ها فرو کرد. مارمولک از قیافه ی خرچنگ چنان خنده اش گرفت که لیز خورد و نزدیك بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی کوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می کند. یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزه هایشان را در آب فرو کردند. صدای مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهی سیاه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
"مارمولک جان! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم . فکر می کنم تو جانور عاقل و دانایی باشی ، اینست که می خواهم چیزی از تو بپرسم."
مارمولک گفت:" هر چه می خواهی بپرس."
ماهی گفت:" در راه ، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار می ترساندند ، اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی ، به من بگو."
مارمولک گفت:" اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمی شود ، مخصوصاً اره ماهی که توی دریا زندگی می کند. اما سقائک همین پایین ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی."

ماهی گفت :" چه کیسه ای؟"
مارمولک گفت:" مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد کیسه ی او می شوند و یکراست می روند توی شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد."
ماهی گفت:" حالا اگر ماهی وارد کیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟"
مارمولک گفت:" هیچ راهی نیست ، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این کار را بکنی."
آنوقت، مارمولک توی شكاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت.
ماهی كوچولو خنجر را گرفت و گفت:" مارمولك جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشكر كنم."
مارمولک گفت:" تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیکار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم."
ماهی گفت:" مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟"
مارمولک گفت:" خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند."
ماهی سیاه گفت:" می بخشی که حرف ، حرف می آورد. اگر به حساب فضولی ام نگذاری ، بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند؟"
مارمولک گفت:" آخر نه که با همند ، همینکه ماهی گیر تور انداخت ، وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا."
مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت: " من دیگر مرخص می شوم ، بچه هایم بیدار شده اند."
مارمولک رفت توی شکاف سنگ. ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همینطور سئوال پشت سر سئوال بود که دایم از خودش می کرد:" ببینم ، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی ، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ی ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟
ماهی کوچولو، شنا کنان ، می رفت و فکر می کرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد که معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس می کرد و قوت می گرفت.
یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت:
"آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟"
آهو گفت:" شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده ، ایناهاش."
ماهی کوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه ی کبک ها توی دره می پیچید. عطرعلف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد.
بعد از ظهر به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشه یی می گذشت. آب آنقدر زیآد شده بود که ماهی سیآه ، راستی راستی ، کیف می کرد. بعد هم به ماهی های زیادی برخورد. از وقتی که از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند:" مثل اینکه غریبه ای ، ها؟"
ماهی سیاه گفت:" آره غریبه ام. از راه دوری می آیم."
ماهی ریزه ها گفتند:" کجا می خواهی بروی؟"
ماهی سیاه گفت:" می روم آخر جویبار را پیدا کنم."
ماهی ریزه ها گفتند:" کدام جویبار؟"
ماهی سیاه گفت:" همین جویباری که توی آن شنا می کنیم."
ماهی ریزه ها گفتند:" ما به این می گوییم رودخانه."
ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت:" هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟"
ماهی سیاه گفت:" آره ، می دانم."
یکی دیگر گفت:" این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسه ی گل و گشادی دارد؟"
ماهی سیاه گفت:" این را هم می دانم."
ماهی ریزه گفت:" با اینهمه باز می خواهی بروی؟"
ماهی سیاه گفت:" آره ، هر طوری شده باید بروم!"

به زودی میان ماهی ها چو افتاد که: ماهی سیاه کوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند:" اگر مرغ سقا نبود ، با تو می آمدیم ، ما از کیسه ی مرغ سقا می ترسیم."
  لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی کوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه ، توی آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
  ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.
  ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:" سلام ، ماه خوشگلم!"
  ماه گفت:" سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟"
  ماهی گفت:" جهانگردی می کنم."
  ماه گفت:" جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی."
  ماهی گفت:" باشد ، هر جا كه توانستم ، می روم."
 ماه گفت:" دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد."
 ماهی گفت:" ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد."
 ماه گفت:" ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟"
 ماهی گفت:" این غیر ممکن است."
 ماه گفت:" کار سختی است ، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد ..."
 ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه ، تک و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید.
 صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ می کردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یکصدا گفتند:" صبح به خیر!"
 ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:" صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!"
 یکی از ماهی های ریزه گفت:" آره ، اما هنوز ترسمان نریخته."
 یکی دیگر گفت:" فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد."
 ماهی سیاه گفت:" شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم ، ترسمان به کلّی می ریزد."
 اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده اند.
 ماهی سیاه کوچولو گفت:" دوستان! ما در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به کلّی بسته نیست."
 ماهی ریزه ها شروع کردند به گریه و زاری ، یکیشان گفت:" ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!"
 یکی دیگر گفت:" حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!"
 ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:" چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها ... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ..."
 ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:" حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!"
 مرغ سقا گفت:" من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید ...."
 چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:" حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده ..."
 ماهی کوچولو گفت:" ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟"
 ماهی های ریزه گفتند:" تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!"
 مرغ سقا گفت:" آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط."
 ماهی های ریزه گفتند:" شرطتان را بفرمایید ، قربان!"
 مرغ سقا گفت:" این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید."
 ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:" قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم ..."
 

اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهائی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت:" ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد."
 ماهی های ریزه گفتند:" باید خفه ات کنیم ، ما آزادی می خواهیم!"
 ماهی سیاه گفت:" عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمی کنید ، گولش را نخورید!"
 ماهی ریزه ها گفتند:" تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمی کنی!"
 ماهی سیاه گفت:" پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنید ، با این خنجر همه تان را می کشم یا کیسه را پاره پاره می کنم و در می روم و شما ..."
 یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:" بس کن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
 ماهی سیاه گریه ی او را که دید ، گفت:" این بچه ننه ی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟"
 بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:" حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم ..."
 مرغ سقا خندید و گفت:" کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!"
 ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
 اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را کشید و به یک ضربت ، دیواره ی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید ، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند.
 ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ی کوچک دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت ، آنور رفت ، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائی نخورد. ناگهان دید یک حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله می کند. یک اره ی دو دم جلو دهنش بود . ماهی کوچولو فکر کرد همین حالاست که اره ماهی تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبید و جا خالی کرد و آمد روی آب ، بعد از مدتی ، دوباره رفت زیر آب که ته دریا را ببیند. وسط راه به یک گله ماهی برخورد ? هزارها هزار ماهی ! از یکیشان پرسید:" رفیق ، من غریبه ام ، از راه های دور می آیم ، اینجا کجاست؟"
 ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت:" نگاه کنید! یکی دیگر ..."
 بعد به ماهی سیاه گفت:" رفیق ، به دریا خوش آمدی!"

یکی دیگر از ماهی ها گفت:" همه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا می ریزند ، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو می روند."
یکی دیگر گفت:" هر وقت دلت خواست ، می توانی داخل دسته ی ما بشوی."
ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت:" بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته ی شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم."
یکی از ماهی ها گفت:" همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچ کس پروایی ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند ، دست از سر ما بر نمی دارد."
آنوقت ماهی سیاه از دسته ی ماهی های دریا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا ، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت:
" مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم ? که می شوم ? مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ..."
ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد ، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در می رفت! آخر ، یک ماهی کوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟
ماهی فکر کرد که کاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فکر به ماهیخوار گفت:" چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهی هایی هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر می شود."
ماهیخوار چیزی نگفت ، فکر کرد:" آی حقه باز! چه کلکی تو کارت است؟ نکند می خواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟"
خشکی از دور نمایان شده بود و نزدیکتر و نزدیکتر می شد. ماهی سیاه فکر کرد:" اگر به خشکی برسیم دیگر کار تمام است."
این بود که گفت:
"می دانم که می خواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشکی برسیم، من مرده ام و بدنم کیسه ی پر زهری شده. چرا به بچه هات رحم نمی کنی؟"
ماهیخوار فکر کرد:" احتیاط هم خوب كاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچه هایم ماهی دیگری شکار می کنم ... اما ببینم ... کلکی تو کار نباشد؟ نه ، هیچ کاری نمی توانی بکنی!"
ماهیخوار در همین فکرها بود که دید بدن ماهی سیاه ، شل و بیحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
"یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازکی را بیخود حرام کردم!"
این بود که ماهی سیاه را صدا زد که بگوید:" آهای کوچولو! هنوز نیمه جانی داری که بتوانم بخورمت؟"
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همینکه منقارش را باز کرد ، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه کوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه می رفت، از اشتیاق آب دریا ، بیخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه کرد ، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شکار کرد و قورت داد که ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس می کرد که همه جا مرطوب و تاریک است و راهی نیست و صدای گریه می آید. وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد ، ماهی بسیار ریزه یی را دید که گوشه ای کز کرده بود و گریه می کرد و ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت:
"کوچولو! پاشو درفکر چاره یی باش ، گریه می کنی و ننه ات را می خواهی که چه؟"
ماهی ریزه گفت:" تو دیگر ... کی هستی؟ ... مگر نمی بینی دارم ... دارم از بین ... می روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم ... اوهو ... اوهو!"
ماهی کوچولو گفت:" بس کن بابا ، تو که آبروی هر چه ماهی است ، پاک بردی!"
وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت ، ماهی کوچولو گفت:
" من می خواهم ماهیخوار را بکشم و ماهی ها را آسوده کنم ، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم که رسوایی بار نیاوری."
ماهی ریزه گفت:" تو که داری خودت می میری ، چطوری می خواهی ماهیخوار را بکشی؟"
ماهی کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
" از همین تو ، شکمش را پاره می کنم، حالا گوش کن ببین چه می گویم: من شروع می کنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن ، که ماهیخوار قلقلکش بشود و همینکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، توبیرون بپر."
ماهی ریزه گفت:" پس خودت چی؟"
ماهی کوچولو گفت:" فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم ، بیرون نمی آیم."
ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معده ی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد ، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده...
ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:" دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید."
بچه ها و نوه ها گفتند:" مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد."
ماهی پیر گفت:" آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خیر!"
یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو"شب به خیر" گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود ...

صمد بهرنگی ـ زمستان ۱۳۴۶

[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 10:57 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
تاریخ زن
من زن،زن عصر جاهلیت،زن تو سری خوره دوره ی اعراب،زن تو خالی و پوچ...چون من زن بودم...

من زن،زن دوران کورها و ناشنوا ها،زن دوران ابوجهل ها و ابولهب ها،زن دورانی که باید خفه شود و صدایش در گلو حبس بماند...

و من زن،زن اسارت،زن بندگی،زن برای زحمت و برای کار،برای ایجاد نسل،برای بازیچه بودن،برای پیشمرگ شدن و برای به دنیا نیاوردن دختر...

بله،زن،زنی حبس شده در بند مردان،زنی که فقط برای دنیا اوردن پسر بود که زندگی می کرد.زنی که اگر دختری به دنیا می اورد،تا اخرین لحظات زندگی،طعم ذلت را می کشید...

من،زن بی تمدن اواره و اسیر دست همه و همه،من با دنیایی به روشنایی تاریکی و پرده های سیاهی...

و من روزی دختری به دنیا می ایم در عصر جاهلیت،ای مردم به من بگویید با من چه می کنید؟!

اری، من زنده بگور می شوم...

من باید زنده به گور شوم...زیرا برای اعراب چیزی جز خفقان و نفرت به بار نمی اورم.زیرا فقط و فقط بازیچه ام و هیچ فایده ای ندارم...پس بمیر!بمیر!بمیر!

بمیر و نباش ای دختر عصر جاهلیت...

تو اسیری بیش نبودی ای دختر...

تو باید بمیری ای دختر؛زیرا انها از زن هیچ نمی دانند و نمی فهمند...

اری...تو نباید وجود داشته باشی...

ای گلیم بر خود پیچیده،بر خیز و بیم ده...

و محمد امد و من فاطمه،دخت او بودم،دیگر زنده به گور نشدم،ارج داده شدم و به حد کمال رسیدم...

زینب شدم،ساره شدم،مریم مادر عیسی شدم،اسیه همسر فرعون شدم و من فاطمه ی زهرا شدم...

و صدای محمد در جهان پیچید که فاطمه پاره ی تن من است و قران ندا می دهد سوره ی کوثر...

و کوثر امد و زن سیمای تجلی را دید...

تا عرش پیش رفت و دیگر بازیچه نبود...

زینب بودم،ام النبی بودم،لیلا بودم؛مادر علی اکبر...

 و دیگر عصر جاهلیت اعراب نبود...

و ۱۴۰۰ سال گذشت و چادر ها بر زمین افتاد و من اصالت خویش را از دست دادم...

زمان،زمان پهلوی ست و هر روز دست نفسانیت جدید و اسیر دست هوای نفس...

و ما زنان اسر و بازیچه تا اینکه...

تا اینکه محمدی دیگر امد و ان خمینی بود...

و فاطیما از پرتغال ظهور کرد و ما حالا فهمیدیم که اصالت داری دیگر شدیم،زینب شدیم،لیلا شدیم،مریم شدیم و فاطمه ای در زمان خمینی شدیم...

از شمال تا جنوب رفتیم، جوان دادیم و به فرشته های کوچک درس علم و ایمان دادیم و مادر حسن و حسین و زینب و ام الکثوم شدیم...

و دیگر اصالت داشتیم ، عفت داشتیم ، ارزش داشتیم و زن بودیم به وعنای واقعی زن...

و محبت را از فرزندان دلسوزمان دریغ نکردیم ، مادری نمونه ، همسری فداکار و زنی به مفهوم واقعی زن...

و در زیر سایه ی پرچم جمهوری اسلامی ، حضور فاطمه ام ابیها ، دخت نبی اکرد را در سایه به سایه ی خویش حس کردیم و فاطمه سر مشقمان شد...

و این بود گوشه ای از تاریخ زندگی زن ، زندگی نسل ادم و اینچنین گفت امام ما که:

مرد از دامان زن به معراج می رسد.چون فاطمه بوده ، فاطمه هست و فاطمه خواهد بود...

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:39 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
حسرت روزگار...
حرف های ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از انکه باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو نا گذیر میشود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان...

چقدر زود دیر می شود!

قیصر امین پور

[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 20:3 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
تولده عید شما مبارک
سلووووووووووووووووم بچه ها...

خیلی وقت ندارم که ی پست طولانی بزارم چون تو کافی نتم و خیلی وقت ندارم.

فقط:

عید همه پیشاپیش مبارک و امید وارم سال خوبی داشته باشین

دوستتون دارم

به قول کلاه قرمزی جان:

تولده عید شما مبارک!!!!!!!

[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ] [ 13:58 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
تولدت مبارک
سلام به همه بچه ها...

با اینکه یه کوچولو گذشته اما دوتا تولد داریم برای دوتا دختر عمه ی ماه که لنگشون تو دنیا پیدا نمیشه...

اولیشون که تولدش 22 بهمن بود،صبا جونم بود و تولدشو تبریک می گم و از همین جا لپای خوشگلشو می بوسم.

دومیشم...کسیه که پست ثابتم مربوط به اون میشه...سارا جونم که تولدش 25 بهمن بوده...سارایی تولد توهم مبالچ...ناراحت نشو،حسودیم نکن...تو هم می بوسم.

دلم خیلی براشون کوشولو شده بچه ها...دعا کنید زودتر ببینمشون...

دوستتون دارم،فعلا بایییییی بای


[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 15:47 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
بدون شرح!!!
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
گالری تصاویر سوسا وب تولز
[ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 14:49 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
عشق یعنی...
عشق یعنی انتظار و انتظار  

  

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر


عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

 

عشق يعني از فراقش سوختن 

عشق یعنی سر به در آویختن


اشک حسرت ريختن عشق يعني

عشق یعنی لحظه های ناب ناب


عشق یعنی لحظه های التهاب

  عشق یعنی بنده فرمان شدن


عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

   عشق يعني گم شدن در كوي دوست


عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز


عشق يعني عالمي راز و نياز


عشق یعنی یک تبسم یک نگاه


عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

 
عشق یعنی سوختن یا ساختن


عشق یعنی زندگی را باختن

عشق يعني همچو من شيدا شدن

 

عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمير


عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی


عشق يعني بندگی آزادگی

[ یکشنبه دوم مهر 1391 ] [ 14:11 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
روز مبادا
وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه اخر حرفم 

و حرف اخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا!

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

ان روز هرجه باشد

روزی شبیه دیروز و روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید امروز نیز روز مبادا باشد!

.

.

.

.

.

.

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه باید ها...

هر روز بی تو روزی مباداست!

قیصر امین پور

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ] [ 15:35 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
ليلي و مجنون
خدا مشتی خاك را بر گرفت. مي خواست ليلی را بسازد،

 از خود در آن دميد و ليلی پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد

ساليانی است كه ليلی عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد

زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود

ليلی نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان

ليلی زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ

گلها انار شدند، داغ داغ،

هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،

 توی انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند،

 انار ترك برداشت. خون انار روی دست ليلی چكيد.

 ليلی انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلی اش رسيد

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد

خدا ادامه داد: ليلی يك ماجراست، ماجرايی آكنده از من، ماجرايی كه بايد بسازيش

شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد

آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد

 اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلی اش را بسازد ...

خدا گفت: ليلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خويش

شيطان گفت: آسودگی ست، خيالی ست خوش

خدا گفت: ليلی، رفتن است عبور است و رد شدن

شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن

خدا گفت: ليلی جستجوست  ليلي نرسيدن است و بخشيدن

شيطان گفت: ليلی خواستن است، گرفتن و تملك

خدا گفت: ليلی سخت است، دير است و دور از دسترس

شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...

و اين چنين دنيا پر شد از ليلی هايي زود،

 ليلی های ساده ی اينجايی، ليلی هايی نزديك لحظه ای

خدا گفت: ليلی زندگي است، زيستنی از نوعي ديگر

ليلی جاودانی شد و شيطان ديگر نبود

مجنون، زيستنی از نوعی ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلی

 تا ابد طول می كشد. ليلی مي دانست كه مجنون نيامدنی است،

اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال

ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است

خدا پس از هزار سال ليلی را مي نگريست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را

خدا به مجنون می گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد

خدا ثانيه ها را می شمرد، صبوری ليلي را

 عشق درخت بود، ريشه می خواست، صبوری ليلی ريشه اش شد.

خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه،

هزاران برگ، ستبر و تنومند

سايه اش خنكی زمين شد، مردم خنكی اش را فهميدند،

 مردم زير سايه ی درخت ليلی باليدند

 ليلی هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليل ريشه مي كند

خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد

مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است،

 زيرا كه درخت ريشه مي خواهد

ليلی قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلی قصه باز هم مرد

 ليلی گريست و

گفت: كاش اين گونه نبود

خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد

ليلی! قصه ات را عوض كن.

ليلی اما مي ترسيد، ليلی به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلی خو گرفته بود

خدا گفت: ليلی عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلی زنده مي خواهد

 ليلی آه نيست، ليلی اشك نيست، ليلی معشوقی مرده در تاريخ نيست،

 ليلی زندگي است

ليلی! زندگي كن

اگر ليلی بميرد، ديگر چه كسي ليلی به دنيا بياورد؟

 چه كسی گيسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه كسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچيند؟

چه كسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگي بروبد؟

چه كسی پيراهن عشق را بدوزد؟

 ليلی! قصه ات را دوباره بنويس

ليلی به قصه اش برگشت

اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي

و آن وقت به ياد

 آورد كه تاريخ پر بود از ليلی های ساده ی گمنام

 

[ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 ] [ 18:30 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
اره تو راست می گی
اینم از متن اهنگ وبلاگم برای شما دوستای خوبم:

امشب میخوای بری بدون من

خیسه چشای نیمه جون من

حرفام

نمی شه باورت چی کار کنم خدایا

راحت داری میری که بشکنم

عشقم بذار نگات کنم یکم

شاید

با هم بمونه دستای ما

به جون تو

دیگه نفس نمونده واسه ی من

نرو توهم دیگه دلم رو نشکن

دلم جلو چشات داره میمیره

نگام نکن

بذار دلم بمونه روی پاهاش

فقط یه ذره اخه مهربون باش

خدا ببین چجوری داره میره...

اره تو راست می گی که بد شدم

اروم میگی که جون به لب شدم

امشب

بمون اگه بری چیزی درست نمیشه...

ساده نمیشه بی خبر بری

عشقم بگو نمیشه بگذری

از من بگو کنارمی همیشه...

ترو خدا ببین چه حالیم نگو که میری

دلم میخواد که دستامو بگیری

نرو بدون تو شکنجه میشم

پیشم بمون

دیگه چیزی نمیگم اخریشه

کسی واسم شبیه تو نمیشه

بمون الهی من واست بمیرم...

 

 

 

[ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ] [ 20:29 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
گالری تصاویر سوسا وب تولز
[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 12:15 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
دود مي خيزد

دود مي خيزد ز خلوت گاه من.

كس خبر كي بايد از ويرانه هم؟

با درون سوخته دارم سخن.

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم.

تا بياويزم به گيسوي سحر.

خويش را از ساحل افكندم در اب

ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوار ها طرح شكست.

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

چشم مي دوزد خيال روز و شب

از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را

از دراي كاروان بگسسته ام.

گرچه مي سوزم از اين اتش به جان،

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

صبح مي خندد به راه شهر من.

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن

سهراب سپهري

[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 19:1 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
مهرباني
دخترک بر خلاف همیشه که به هر رهگذری می رسیداستین لباس اورا می کشید تا به او ادامس بفروشد ان روز روبه روی زنی که نوزادش را در اغوش داشت ایستاده بود.

گاه گاهی که مادر به نوزادش لبخند میزد لب های دخترک نیز بی اختیار از هم باز می شد.

مدتي گذشت...دخترك از جعبه ي ادامس،بسته اي را برداشت و جلوي زن گرفت.زن رو به سمت ديگري كرد و گفت:برو بچه،ادامس نمي خواهم.

دخترك گفت:بگير...پوليــــــــ نيست...

[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 12:36 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
نشاني
"خانه ي دوست كجاست؟"در فلق بود كه پرسيد سوار.

اسمان مكثي كرد.

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد.

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:


"نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است.

و در ان عشق به اندازه ي پر هاي صداقت ابي است.

مي روي تا ته ان كوچه كه از پشت بلوغ،سر به در مي ارد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني

و تورا ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا،خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا،جوجه بر دارد از لانه ي نور

و از او مي پرسي

خانه ي دوست كجاست."




[ پنجشنبه یازدهم خرداد 1391 ] [ 13:16 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
اگر جواني عاشق شد...
 روزي از خيبان عبور ميكردم،بر روي ديواري نوشته بود:اگر جواني عاشق شد چه كند؟من هم نوشتم:بايد صبر كند. باري ديگر كه از انجا عبور ميكردم زير نوشته ام نوشته بود:اگرصبر نداشته باشد چه؟من هم با سردي و بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتر است.دفعه ي بعدي كه از ان خيابان ميگذشتم،انتضار داشتم زير نوشته ام جوابي ببينم اما جاي جواب،جواني را مرده يافتم...
[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 18:51 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
جدايي
دوستي اتفاق است...


جدايي رسم طبيعت...
طبيعت زيباست نه به زيبايي حقيقت....
حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي...
جدايي سخت است نه به سختي تنهايي...
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:24 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
نظر خصوصي ممنوع...ميكشمتون اگه بياين نظر نزارين يا نظر خصوصي بزارين به جز يه نفر كه اثتثنا...خودش ميدونه كيه....
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 13:35 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
وفای عشق
پیرمرد از خانه بیرون رفت ولی در راه با یک ماشین تصادف کرد...در بیمارستان پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند باید در بیمارستان بستری شود.پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارم.باید زودتر بروم.پرستاران از او دلیلش را پرسیدند و پیر مرد جواب داد:همسرم در خانه ی سالمندان است و من هر روز صبحانه را در کنار او میخورم.پرستاران گفتند : ما به او خبر میدهیم.پیرمرد گفت:او الزایمر دارد و مرا نمیشناسد.پرستاران با حیرت گفتند:وقتی او نمیداند شما چه کسی هستید برای چه برای صرف صبحانه پیش او میروید؟پیرمرد با صدایی گرفته و ارام گفت:من که میدانم او چه کسی است...
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 14:58 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
نیلوفر,سهراب سپهری

از مرز خوابم میگذشتم.سایه ی تاریک یک نیلوفر روی همه ی این ویرانه فرو افتاده بود...


کدامین باد بی پروا دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟
در پس در های شیشه ای رویا ها ...در مرداب بی ته ایینه ها...هرجا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم...یک نیلوفر روییده بود.

گویی او لحظه لحظه در تهی من میریخت...و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم.
بام ایوان فرو میریزد...و ساقه ی نیلوفر برگرد همه ی ستون ها میپیچد...
کدامین باد بی پروا دانه ی این نیلوفر را به به سرزمین خواب من اورد؟
نیلوفر رویید...
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.من به رویا بودم...سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم:
نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود.
در رگ هایش من بودم که میدویدم.هستی اش در من ریشه داشت...همه ی من بود...
کدامین باد بی پروا دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 14:18 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]

شاید ان رو زکه سهراب نوشت تاشقایق هست زندگی باید کردخبری از دل پر درد گل یاس نداشت.باید اینطور نگرش میکرد:چه شقایق باشی چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است باید سوخت و ساخت....                                                                                               

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 14:50 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
شقایق
  • زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد.زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسرور هواپیما است.زندکی خالی نیست...عشق هست.ایمان هست.اری...تا شقایق هست زندگی باید کرد.... سهراب سپهری
[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 15:24 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
زندگی...
زندگی دفتری از خاطره هاست.یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک.یک نفر هم دم خوشبختی هاست.چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد.ما همه هم سفر و ره گذریم.انچه باقیست فقط خوبی هاست...
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 15:9 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
بهشت
به نام دو گل بهشت...
یکی عشق و دیگری سرنوشت...
به قلم گفتم بنویس...
هرچه دلش خواست نوشت...
مارا خاک پای دوست و دوست را تاج سر ما نوشت...
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 13:25 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
اوای نی
از سینه ی چوپان چون گردی از نقره ارام روی دشت و صحرا ریخت ....و اسمان موجی پر از شادی...مانند یک رنگین کمان اویخت.روی سر چوپان و دشت و کوه و اسمان یکباره زیبا شد.....
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 17:2 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
لبخند یار
شب امده است و اسمان مال من است...
ماه و همه ی ستارگان مال من است...
در خانه بخند مثل خورشید از مهر ...
لبخند تو یعنی که جهان مال من است...
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 16:57 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
بیت های عاشقانه
ابرها کنار هم ردیف میشوند...اسمان به فکر شعر گفتن است...خوش به حال اسمان که شعر گفتنش مثل اب خوردن است.با نگاه او چشم ها پر از ترانه میشوند...غنچه های سرخ گل کنار هم بیت های عاشقانه میشوند....
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 16:54 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
ملاقات با خانواده ی خود
دخترک به میز کار پدرش نزدیک شد.پدر که به سختی گرم کار و زیر و رو کردن انبوهی کاغذ و نوشتن چیزهایی در تقویم خود بودُ اصلا متوجه حضور دخترش نشد تا اینکه دخترک میگوید:پدر چه میکنی ؟پدر میگوید :چیزی نیست عزیزم مشغول مرتب کردن برنامه های کاری هستم.اینها نام افرادی است که باید با انها ملاقات کنم.دخترک پس از کمی مکث و تامل می پرسد:پدر!ایا نام من هم در بین انهاست؟به نظر شما این داستان نتیجه ای دارد؟نتیجه ی ان چیست؟
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 21:30 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
ملاقات با خانواده ی خود
دخترک به میز کار پدرش نزدیک شد.پدر که به سختی گرم کار و زیر و رو کردن انبوهی کاغذ و نوشتن چیزهایی در تقویم خود بودُ اصلا متوجه حضور دخترش نشد تا اینکه دخترک میگوید:پدر چه میکنی ؟پدر میگوید :چیزی نیست عزیزم مشغول مرتب کردن برنامه های کاری هستم.اینها نام افرادی است که باید با انها ملاقات کنم.دخترک پس از کمی مکث و تامل می پرسد:پدر!ایا نام من هم در بین انهاست؟به نظر شما این داستان نتیجه ای دارد؟نتیجه ی ان چیست؟
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 21:30 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]
قد بلند!!!!!!!!!!!!!!!
یه نفر قد خیلی بلندی داشت.به درد هیچ کاری هم نمیخورد.یکی بهش میگه برو ورزش مشکلت حل میشه.بعد از چند وقت میبینن همدیگه رو .دوستش بهش میگه رفتی ورزش؟میگه اره.دوستش میگه والیبال یا بسکتبال؟میگه جای تیرک دروازه تو فوتبال وایمیستم!!!!!!!!!!!!!!!!

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 23:55 ] [ سمایـ ـ ـ ـ ] [ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

پیچک